تبليغاتX
جام جم

امشب چقدر جای تو خالی است.
 

  از وقتی خودم را شناختم، هفته نامه اش را برایمان می فرستاد و ما می خواندیم. سرمقاله های خودش که قابل خواندن برای من نبود، اما پدر می خواند و می خندید. من هم به کاریکاتور ها می خندیدم. بعد ها کم کم مقاله ها را هم خواندم. دیگر مثل قدیم برایم خنده دار نبودند. بیشتر تامل بر انگیز بودند تا خنده دار. 


  اولین بار در افطاری سالانه اش دیدمش. خیلی تحویلم گرفت، بدون هیچ دلیل خاصی. آن موقع شاید ۱۲ سالم بود، اما گفت: چطوری مرد؟ گفتم: خوبم خیلی ممنون. تکیه کلام دوران بچگی ام بود. گفت: تو مرد بزرگی می شوی. گفتم واسه چی؟ گفت: اگر نشدی که هیچ، اما اگر شدی پیش خودت می گویی عجب نابغه ای بود! در اولین برخورد، فهمیدم که چرا به شوخ طبعی معروف است.


   بعدها ۵ سال پیاپی هر سه شنبه شب استخر می آمد. آن جا بود که محبت میان من و او صد چندان شد. قلب بزرگی داشت. در میان تلاطم روزگار، محکم ایستاده بود. از دوران بچگی اش می گفت. از جوانی اش می گفت. از آشنایی اش با آقای رجایی قبل از انقلاب و بعد ها آقای خامنه ای و خاتمی و بقیه. هربار برایم حرفی تازه داشت. برایم عجیب بود که میان آن همه آدمهای مهم آنجا من را برای هم صحبتی انتخاب می کرد. آن هم آدمی مثل او که حضورش مایه نشاط هر جمعی بود. یک بار به من گفت: تو خیلی مهمی. گفتم چرا؟ گفت چون این همه مقامات را لخت می بینی! قصه از او زیاد دارم. گفتنش افزودن غم است برای من و مایه سردرد برای شما. بگذریم. 


   شهریور ۸۰ بود. از من پرسید کنکورت چه شد؟ گفتم رتبه ام خوب شد. گفت یعنی چقدر خوب؟ در جواب رتبه ام را گفتم. آن قدر خوشحال شد که من اگر می دانستم این قدر خوشحالش می کنم، می ارزید که اول بشوم. فردایش ظهر دعوتم کرد به موسسه. یک پاکت به من داد. سکه ای بود و دست خطی با قلم سبز. از او برایم همین مانده است. فقط همین.


  سال ۸۱ یا ۸۲ بود که هفته نامه را بدون هیچ دلیلی تعطیل کرد. همه تعجب کرده بودند. هیچ کس نفهمید چرا؟ هر جا می رفت اولین سوال همه، علت تعطیلی هفته نامه بود. من هم یک بار از او پرسیدم که چرا این کار را کردید؟ گفت نمی توانستم ادامه بدهم. گفتم دلیل خاصی داشت؟ با سر اشاره ای کرد که بله. همان موقع به من گفت که از آینده نگران است. بیشتر از همیشه. گفت در طول ۲۵ سال گذشته اوضاع به این وضعی که الان می بیند نبوده است. پدر همان موقع به من گفت این فشار او را می کُشد. برای نویسنده، ننوشتن مرگ تدریجی است.


   افطاری سال ۸۲ مثل هر سال با سخنرانی خودش به پایان رسید. همیشه سخنرانی اش طنز بود. اما این بار واقعا شبیه وصیت نامه بود. اول دامادش را به همه معرفی کرد، بعد هم تاکید کرد که چه من باشم و چه نباشم این افطاری باید باشد، و در آخر از همه حلالیت طلبید و قرار بعدی را اگر نبود گذاشت در بهشت، لب حوض، کنار حوری، جلوی سماور و چای و قوری. دکتر حبیبی را دیدم که اشک در چشمهایش جمع شده بود. آقا مصطفی هم طبق معمول شروع کرد به متلک پراندن که آقا جان وصیت نامه را می گذارند لای کتابی، چیزی. نه این که وسط این همه آدم بلند بلند بخوانند که. بعد هم وقتی حرفها تمام شد فکر می کنم که گفت برای شادی روح مرحوم الفاتحه.


   زمستان بود که بعد از چند هفته دوباره آمد شنا. گفت که نیمه شب مشغول کار بوده که ناگهان از بینی اش خون جاری شده است و چند ثانیه بعد بیهوش شده است. دکتر هم رفته و آنها تشخیص خاصی نداده اند و ظاهرا بر اثر فشار خون این اتفاق افتاده. می گفت دکتر ها گفته اند سیگار نکش. او هم در پاسخ گفته است من به خاطر این که سیگار بکشم زندگی می کنم. تو خودت به جای من سیگار نکش! بعد هم یک نطق قوی ایراد فرمودند که من خوبم و این دکتر ها همگی نادان و بی سوادند و ازین حرفها.


  فروردین سال۸۳ در شمال بودیم که با ما تماس گرفت. طبق عادت معمولش اولین سوالش این بود که زن گرفتی یا نه؟ برای بار صدم گفتم نه. او هم برای بار اول و آخر گفت که من اگر یک دختر دیگر داشتم می دادمش به تو. گفتم چون نسیه است می فرمایید دیگه. شنیده بودم که بستری شده است. برایش آرزوی سلامتی کردم. او هم گفت که چیزیش نیست و خوب می شود اما خانواده اش چیز دیگری می گفتند. مثل این که قصه داشت به آخر می رسید.


  پنجشنبه یا جمعه بود که خبرمان کردند. کیومرث صابری فومنی، گل آقا، فوت کرد. تشییع و مراسم و ختم و شب چهل. صابری هم رفت. 

هزار باده ناخورده در رگ تاك است


  افطار ۸۳ بدون گل آقا برگزار شد. قرار خودش بود که مجلس شادی باشد نه غم و غصه. اما هر که بلند می شد و خاطره ای خنده دار تعریف می کرد، همه اشک توی چشمهاشان جمع می شد. رضا رفیع همان جا شعری سروده بود و خواند. وسط شعر صدایش می لرزید. بلندتر می خواند که بغضش را پنهان کند.

       امشب چقدر جای تو خالیست صابری     هر سو سکوت سرد سوالی است صابری

امشب نشسته جای تو اشکی به چشم من     دل را چه گویمت به چه حالی است صابری

             وقتی که آمدیم، دم در ندیدمت     در این نبود، ثانیه سالی است صابری

          دیگر دوباره دیدن آن خط سبز تو     یک آرزوی دور و محالی است صابری

وقتی تو نیستی، نه غضنفر، نه شاغلام    دیدار روی هر دو خیالی است صابری

       "هرگز وجود حاضر و غایب شنیده ای"    حالا شنو که خوب مثالی است صابری 

     تا سهمی از تبسمت امشب به ما دهی    روحت همین حدود و حوالی است صابری

 امشب نسیم روح تو کز آسمان دمید     یادآور نسیم شمالی است صابری

      بذزی که کاشتی تو درین سرزمین طنز     اینک ـ زنم به تخته ـ نهالی است صابری

              ای کاش بود صابری و زیر شعر من      آهسته می نوشت که: عالی است،"صابری"

           باز آ، دوباره حرف حسابی بزن عزیز      امشب چقدر جای تو خالیست صابری


  مرگ حقیقتي است که دیر یا زود در خانه همه مان را می زند. پارسال یک بار در من را هم زد ( این در من ترکیب خوبی است که ایهام هم دارد). یکی از دلخوشی های آن موقعم این بود که اگر برنگشته بودم، هفته ای حداقل دوساعت ميهمان صابری بودم. لب حوض، جلوی سماور، یک استکان کمر باریک چای و من و صابری و حوري! آهای گل آقا، آن بالاها که هستی از همین حالا هفته نامه مرا کنار بگذار. آنجا که حکماً زور بالا سرت نیست که تعطیل بشوی. راستی، آقای صابری روز های آخر شعری زمزمه می کرد که نمی دانم خودش سروده بود یا دیگری:

 گر بماندیم باز بر دوزیم      جامه ای کز فراق چاک شده

ور بمردیم عذر ما بپذیر      ای بسا آرزو که خاک شده


  امشب دوباره همان جا، افطار مهمان موسسه گل آقا هستيم. می رویم تا خاطره اش زنده باشد، هر چند جایش خالی است. دوست دارم همه باشند. احمدی نژاد، خاتمی، لاریجانی، معین، آقا مصطفی و حتی حسین آقای شریعتمداری. این آرزوی صابری بود که همه همدل باشند. احتمال می دهم گزارش افطاری را آقای ابطحی بنویسد اگر در ایران باشد و بیاید. به هر حال کسانی را آن جا در حال احوال پرسی با هم می بینی که در بقیه طول سال سایه هم را با تیر می زنند. برویم که دیر شد.

 

نوشته شد:  امیر حسین    | لینک 

هر که را نیست ادب...
 

  این بخشی از نامه ای است که از دانشگاه تورنتو چند روز قبل به دستم رسید. اولااین که خیال بد نکنید. من هنوز با خودم درگیرم که بروم یا بمانم. مثل این که هر چقدر هم من بیشتر ناز می کنم، اساتید دانشگاه ها بیشتر ابراز نیاز می کنند. بنده هم فعلا عشوه می آیم تا ببینیم چه می شود. اما گذشته ازین حرفها نامه را بخوانید وبفهمید که این دختر خانم با اخلاق ۴ سال کنار من و تو نشست و درس خواند، ولی نفهمید که ادب و اخلاق است که آدم ها را آدم می کند:

    One important footnote, we had an Iranian applicant last year who got
admission and financial aid. She accepted the offer 5 months before the term
starts. Just 3 days before the term starts, she wrote a 2 line note saying
that she is going to the US and won't come to Toronto. This was a horrible
blow to the reputation of Iranian community. The action was so
nonprofessional, that I was very ashamed. If you are applying to Caltech,
Stanford or other similar schools, that is fine. But when you get admission,
think twice before accepting the offer. Accepting the offer and waiting to
see if you get your US visa and then either coming to UofT or not, is 100%
non-professional and strongly discourage it. I encourage you to apply to
UofT and other good schools, but make sure that when you accept an offer,
you are professionally 100% committed to that specific university.

   این استاد اسم این دختر خانم محترم را در نامه ننوشته بود، اما من چون اصلا جایز نبود که ایشان را نشناسم و از دنیا بروم، اسم ایشان را سوال کردم وجواب آمد. بگذریم. اصلا شاید من از او بدتر باشم.


   سوار تاکسی بودم امروز( به حساب الان می شود دیروز). یک افغانی سوار ماشین شده بود که یک شیشه عطر را خالی کرده بود سرش. من تحمل می کردم. اما بغل دستی من که به منبع نزدیک تر بود هی غر می زد و متلک می گفت. آخرش این افغانی بنده خدا ناراحت شد و دو تا جواب داد. ناگهان فضای تاکسی کاملا ناسیونالستی شد و  راننده برگشت و به این افغانی گفت که پیاده بشود. من پادر میانی کردم که بی خیال شوند. راننده هم آخرش برگشت و گفت:" کشوری که رییس جمهورش اون باشه، این قورباغه افغانی هام توش هفت تیر کش می شن." من گفتم آقا این چه حرفیه می زنید. این آقا که تازه رییس جمهور شده و ازین حرفها. یکهو دیدم برگشت و گفت:" اصلا از اول تو رو بایست پیاده می کردم که ازین افغانیه هم بدتری!" یک بار هم آمدیم ازین رییس جمهور مملکتمان دفاع کنیم، به غلط کردن افتادیم.


قدر مجموعه گل مرغ سحر داند و بس    که نه هر کو ورقی خواند معانی دانست

 

 

نوشته شد:  امیر حسین    | لینک  | 

چی فکر می کردیم و چی شد.

   

 

   ۱) آنها که هم دوره من هستند یادشان هست که یک سلف قدیمی در شریف داشتیم که الان خرابش کردند و تبدیل به یک پارک کوچک شده است. یک چیزی شبیه بوفه هم کنارش برپاست که خوراکی و این جور چیز ها می فروشد. حدود دو هفته است که ماه رمضان شروع شده است.

   *نتیجه دوره خاتمی: الان باید تعطیل شده باشد وگرنه شلوار وزیر علوم بادبان شده بود برای در خطر افتادن اسلام در دانشگاه.

   *نتیجه دوره کنونی: الان دو هفته است که اون بوفه باز است و ملت می روند کیک با دلستر می خرند و در همان پارک می خورند و دوستان عزیز ما هم اصلا به شلوار وزیر علوم کاری ندارند. جای مناسبی است، گوشه خلوت دانشگاه است که کمتر توجه عمومی جلب می شود. همه همین را می خواستیم که مردم مجبور نباشند ظاهر سازی کنند. این جوری شک ندارم که موضع دوستان مذهبی هم تقویت شود.

 

   ۲) معاون وزیر ارشاد گفت: همه احزاب باید روزنامه و ارگان شفاف و آزاد داشته باشند. باور کنید این معاونِ همان سردبیر کیهان، صفار هرندی است. باور کنید.


 

    یک رفتار تاریخی در سده اخیر در کشورهای دارای ساختار حزبی بوده که خلاصه اش را این جوری می گویند: آنچه چپ آرزو می کند، راست برآورده می کند. آنجاها چپ یعنی طرفداران عدالت اقتصادی و طبقه کارگر و این جور چیزها. راست هم یعنی طرفداران سرمایه و آزادی های اقتصادی و اقتصاد بازار. در آن ور دنیا هم همیشه قدرت پنهان در دست گروه دوم است. هر وقت مردم از فشار راست می بُرند، چپ می كنند و چپها را می فرستند مجلس و اون جاها. بعدش این چپ ها می روند جیغ می کشند و داد می زنند، و قدرت مندان پنهان را بسیار انگولک می نمایند و دعوا می رود که به جاهای باریک بکشد ( یک نمونه اش جریان چپ جدید در دهه ۶۰ و ۷۰ در فرانسه). سپس مردم طبق یک روند عاقلانه دوباره به همان قدرت مندان قدیمی فرصت می دهند و آنها مثل آدم می آیند همان کارها را می کنند که چپ ها جیغش را می کشیدند. در این مدت، چپ ها هم می روند استراحت می کنند تا گلو و بقیه نواحی آسیب دیده شان خوب شود. البته این ها همش مال غربی هاست و اصلا شبیه کشور ما نیست.

    این وسط سه تا سوال کوچک می ماند: اول، پرتقال را کی می فروشد این وسط؟ دوم، چه گِلی به سرمان بگیریم با این اتممان؟ سوم، ملت این دوزار پول دستشان را چه کار کنند که دوسال بعد بدبخت نشوند؟ راستي يك خبر تاييد نشده حاكي است كه ما سال آينده حداقل ۲۰ درصد تورم داريم. حالا شد شد، نشد نشد، اما صداي كمانچه اقتصادی دوستان بدجوري ناساز شده است. خیال نکنند که اگر به مردم آزادی سطحی بدهند، همه راضی می شوند. كلاه ها را بالاتر بگذاريم. درسهای تاریخ پیش روی ماست. حالا نخبه ها عددي نيستند را فعلا قبول، اما مردم را كه بايد راضي نگه داشت.

 


 

 

    یک حرف خوبي دیروز شنیدم. یکی می گفت هر وقت یکی توانسته کار بسیار مهمی انجام دهد، هنرش این بوده که به بدیهیات شک کرده کرده است. کی قدیمترها فکر می کرد زمین گرد باشد؟ نمی دانم چقدر اسم معادلات ماکسول را شنیده اید اما هنر صاحب این معادلات این بوده که به یک دسته از معادلات قديمي تر كه از Fluid Dynamics ريشه مي گرفت، در محيط الكترومغناطيس شک کرد. حاصلش هم این شد که معادلات کاملی برای توضیح هر زهر مار الکترو مغناطیس در آورد. بعد از او، اینشتین و پوانكاره هم از معادلات ماکسول یک مجموعه ایراد در آوردند که واقعا این قدر این ایرادها بدیهی بود که پوانكاره شبش یک آرام بخش خورد تا بخوابد. بعد هم اینشتین همه بدیهیات را زیر سوال برد و گفت اصولا زمان پیچ می خورد و به جای اسم نامانوس "در هم فر خوردگی زمان و مکان و نیرو و جرم" یک اسم راحت رویش گذاشت که شد نسبیت خاص. به او هم گفتند که تو خیلی نادان و [...] هستی که می گویی زمان پیچ می خورد. برای ما راحت تر است که تو پیچ بخوری تا زمان. اگر ۴ قرن قبل بود که به صلابه می کشیدندش. اما بعدا دیدند که نه، مثل این که واقعا پیچ می خورد.

 

   بعدی کیست که این مزخرفات دنیای ما را به هم بریزد؟


 

 

خوش تر از فكر مي و جام چه خواهدبودن       تا ببينم كه سرانجام چه خواهد بودن

 

            غم دل چند توان خورد كه ايام نماند       گو نه دل باش و نه ايام، چه خواهد بودن

 

   مرغ كم حوصله را گو غم خود خور كه بر او       رحم آن كس كه نهد دام چه خواهد بودن

 

 

 

 

نوشته شد:  امیر حسین    | لینک  | 

ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید.

 

  و نیکی و بدی برابر نیست. همواره به شیوه ای نیکوتر [بدی را] پاسخ بده، آنگاه [خواهی دید] آن که بین تو و او دشمنی بود، گویی دوستی مهربان می گردد.

" سوره فصلت، آیه ۳۴ "

ترجمه دکتر بهاءالدین خرمشاهی

نوشته شد:  امیر حسین    | لینک 

از تاریخ
 

  امروز لینکی از دو نامه به دستم رسید که حیفم آمد شما هم این دو نامه را نخوانید. قضاوت درباره این مطلب با شما. اما همان طور که همه عقلا و حکما اشاره کرده اند تاریخ به درد عبرت گرفتن می خورد، جدل را درباره مفاهیم خود نامه ها کنار بگذاریم و سعی کنیم خودمان را در تجربه دو حکمران شریک کنیم. شکست یکی را بعد از این همه تحقیر دشمنش شنیده ایم و پیروزی دیگری را در اندیشه و عمل (جدا از اشخاص و عملکرد هایشان) نیز دیده ایم. به سادگی نامه اول در برابر لحن نفرت گونه و  پرغرور نامه دوم هم توجه کنید. این نامه ها از پیک نت نقل شده است. خدا به کمرشان بزند اگر از خودشان در آورده باشند!

يك سند تاريخي-
ايران ما - آنچه براي آگاهي هم وطنان ارجمند در ذيل مي آيد متن ترجمه نامه عمر خليفه دوم اسلام به یزدگرد سوم ساسانی و پاسخ یزدگرد به عمر می باشد. نسخه اصلی این نامه ها در موزه لندن نگهداری می شود. زمان نگاشته شدن این نامه ها مربوط می شود به پس از جنگ قادسیه و پیش از جنگ نهاوند که حدوداً چهار ماه به طول انجاميد .

از عمر بن الخطاب خلیفه مسلمین به یزدگرد سوم شاهنشاه پارس

یزدگرد، من آینده روشنی برای تو و ملت تو نمی بینم مگر اینکه پیشنهاد مرا بپذیری و با من بیعت کنی. تو سابقا بر نصف جهان حکم می راندی ولی اکنون که سپاهیان تو در خطوط مقدم شکست خورده اند و ملت تو در حال فروپاشی است. من به تو راهی را پیشنهاد می کنم تا جانت را نجات دهی.

شروع کن به پرستش خدای واحد، به یکتا پرستی، به عبادت خدای یکتا که همه چیزرا او آفریده. ما برای تو و برای تمام جهان پیام او را آورده ایم، او که خدای راستین است.

از پرستش آتش دست بردار و به ملت خود فرمان بده که آنها نیز از پرستش آتش که خطاست دست بکشند، بما بپیوند و الله بزرگ را پرستش کن که خدای راستین است و خالق جهان.

الله را عبادت کن و اسلام را بعنوان راه رستگاری بپذیر. به راه کفر آمیز خود پایان بده و اسلام بیاور و الله بزرگ را منجی خود بدان.

با این کار زندگی خودت را نجات بده و صلح را برای پارسیان بدست آر. اگر بهترین انتخاب را می خواهی برای عجم ها ( لقبی که عربها به پارسیان می دادند بعمنی کودن و لال) انجام دهی با من بیعت کن.

الله اکبر
خلیفه مسلمین
عمربن الخطاب
--------------------
نامه يزدگرد :

از شاه شاهان، شاه پارس، شاه سرزمینهای پرشمار، شاه آریایی ها و غیر آریایی ها، شاه پارسیان و نژادهای دیگر از جمله عربها، شاه فرمانروایی پارس، یزدگرد سوم ساسانی به عمربن الخطاب خلیفه تازیان ( لقبی که پارسیان به عربها می دهند به معنی سگ شکاری )

به نام اهورا مزدا آفریننده زندگی و خرد

تو در نامه ات نوشته ای می خواهی ما را به راه راست هدایت کنی، به راه خدای راستینت، الله اکبر، بدون اینکه هیچگونه آگاهی داشته باشی که ما که هستیم و چه را می پرستیم.

این بسیار شگفت انگیز است که تو لقب فرمانروای عربها را برای خودت غصب کرده ای آگاهی و دانش تو نسبت به امور دنیا به همان اندازه عربهای پست و مزخرف گو و سرگردان در بیابانهای عربستان و انسانهای عقب مانده بیابان گرد است.

مردک، تو به من پیشنهاد می کنی که خداوند یکتا را بپرستم در حالیکه نمی دانی هزاران سال است که ایرانیان خداوند یکتا را می پرستند و روزی پنج بار به درگاه او نماز می خوانند. هزاران سال است که در ایران، سرزمین فرهنگ و هنر این رویه زندگی روزمره ماست.

زمانی که ما داشتیم مهربانی و کردار نیک را در جهان می پروراندیم و پرچم پندار نیک، گفتار نیک، کردار نیک را در دستهایمان به اهتزاز درمی آوردیم تو و پدران تو داشتند سوسمار می خوردند و دخترانتان را زنده بگور می کردید.

شما تازیان که دم از الله می زنید برای آفریده های خدا هیچ ارزشی قائل نیستید ، شما فرزندان خدا را گردن می زنید، اسرای جنگی را می کشید، به زنها تجاوز می کنید، دختران خود را زنده به گور می کنید، به کاروانها شبیخون می زنید، دسته دسته مردم را می کشید، زنان مردم را می دزدید و اموال آنها را سرقت می کنید. قلب شما از سنگ ساخته شده است. ما تمام این اعمال شیطانی را که شما انجام می دهید محکوم می کنیم. حال با اینهمه اعمال قبیح که انجام می دهید چگونه می خواهید به ما درس خداشناسی بدهید؟

تو بمن می گویی از پرستش آتش دست بردارم، ما ایرانیان عشق به خالق و قدرت خلقت او را در نور خورشید و گرمی آتش می بینیم. نور و گرمای خورشید و آتش ما را قادر می سازد که نور حقیقت را ببینیم و قلبهایمان برای نزدیکی به خالق و به همنوع گرم شود. این بما کمک می کند تا با همدیگر مهربانتر باشیم و این نور اهورایی را در اعماق قلبمان روشن می سازد.

خدای ما اهورا مزداست و این بسیار شگفت انگیز است که شما تازه او را کشف کرده اید و نام الله را بر روی آن گذارده اید. اما ما و شما در یک سطح و مرتبه نیستیم، ما به همنوع کمک می کنیم ، ما عشق را در میان آدمیان قسمت می کنیم، ما پندار نیک را در بین انسانها ترویج می کنیم، ما هزاران سال است که فرهنگ پيش رفته خود را با احترام به فرهنگ های دیگر بر روی زمین می گسترانیم ، در حالی که شما به نام الله به سرزمینهای دیگر حمله می کنید، مردم را دسته دسته قتل عام می کنید، قحطی به ارمغان می آورید و ترس و تهی دستی به راه می اندازید، شما اعمال شیطانی را به نام الله انجام می دهید. چه کسی مسئول این همه فاجعه است؟

آیا الله به شما دستور داده قتل کنید، غارت کنید و ویران کنید؟
یا اینکه پیروان الله به نام او این کارها را انجام می دهند؟ و یا هردو؟
شما می خواهید عشق به خدا را با نظامی گری و قدرت شمشیر هایتان به مردم یاد بدهید. شما بیابان گردهای وحشی می خواهید به ملت متمدنی مثل ما درس خداشناسی بدهید. ما هزاران سال فرهنگ و تمدن در پشت سر خود داریم، تو به جز نظامی گری، وحشی گری، قتل و جنایت چه چیزی را به ارتش عربها یاد داده ای؟ چه دانش و علمی را به مسلمانان یاد داده ای که حالا اصرار داری به غیر مسلمانان نیز یاد بدهی؟ چه دانش و فرهنگی را از الله ات آموخته ای که اکنون می خواهی به زور به دیگران هم بیاموزی؟

افسوس و ای افسوس ... که ارتش پارسیان ما از ارتش شما شکست خورد و حالا مردم ما مجبورند همان خدای خودشان را این بار با نام الله پرستش کنند و همان پنج بار نماز را بخوانند ولی این کار با زور شمشیر باید عربی نماز بخوانند چون گویا الله شما فقط عربی می فهمد.

من پیشنهاد می کنم که تو و همدستانت به همان بیابانهایی که سابقا عادت داشتید در آن زندگی کنید برگردید. آنها را برگردان به همان جایی که عادت داشتید جلوی آفتاب از گرما بسوزند، به همان زندگی قبیله ای ، به همان سوسمار خوردن ها و شیر شتر نوشیدنها.

من تو را نهی نمی کنم از این که این دسته های دزد را ( ارتش تازیان) در سرزمین آباد ما رها کنی ، در شهر های متمدن ما و در میان ملت پاکیزه ما.

این چهار پایان سنگدل را آزاد مگذار تا مردم ما را قتل عام کنند، زنان و فرزندان ما را بربایند، به زنهای ما تجاوز کنند و دخترانمان را به کنیزی به مکه بفرستند. نگذار این جنایات را به نام الله انجام دهند، به این کارهای جنایتکارانه پایان بده.

آریایها بخشنده، خونگرم و مهمان نوازند، انسانهای پاک به هر کجا که بروند تخم دوستی، عشق ، آگاهی و حقیقت را خواهند کاشت بنابراین آنها تو و مردم تو را بخاطر این کارهای جنایتکارانه مجازات نخواهند کرد.

من از تو می خواهم که با الله اکبرت در همان بیابانهای عربستان بمانی و به شهرهای آباد و متمدن ما نزدیک نشوی ، بخاطر عقاید ترسناکت و بخاطر خوی وحشی گریت.

یزدگرد سوم ساسانی


   هر چند که صدای محمد اصفهانی و کارهایش به نظرم بی رگ و ریشه است، اما آلبوم جدیدش بد نبود. یک کاری تویش هست به اسم "با تو" که نمی دانم اسمش را بگذارم پاپ رو به تکنو یا تکنوی رو به فنا، اما هر چه هست بدم نیامد. معنی شعرش را من که نفهمیدم اما حالا اگر گیر آوردید بد نیست گوش کنید.


یاد باد آن که نهانت نظری با ما بود       رقم مهر تو بر چهره ما پیدا بود

     یاد باد آن که خرابات نشین بودم ومست      وآنچه در مسجدم امروز گمست آنجا بود

 یاد باد آن که به اصلاح شما می شد راست      نظم هر گوهر ناسفته که حافظ را بود    

نوشته شد:  امیر حسین    | لینک  | 

سه تکه حرف
 

   امروز دانشگاه شریف میهمان عزیزی داشت. دکتر علی لاریجانی قدم رنجه کرده بودند و آمده بودند برای دانشجویان در باره مساله هسته ای صحبت کنند. حقیر از آنجا که می دانستم خبری نیست ابتدا رفتم سر کلاس و اواخر جلسه را رسیدم. جدا از حرفهای تکراری بی خاصیت، چند چیز توجهم را جلب کرد. اول این که علی آقا سوتی زیاد می داد، اصطلاحات عجیب و غریب زیاد به کار می برد و کلا دیپلمات نبود. اما گیرا و موثر صحبت می کرد و اهل وراجی های معمول نبود. دوم جو جلسه بود که به نظرم می رسید تقریبا ۶۰ تا ۷۰ درصد ۸۴ ای اند که آمده اند یک رییس را از نزدیک ببینند و اصلا کاری ندارند که این بابا دارد در مورد مسئله ای صحبت می کند که می تواند خشتک مملکت را بادبان کند. سوم این بود که هر جا فضا می رفت به سمت این که ما می ایستیم و لهشان می کنیم و عددی نیستند و این حرفها، ملت کف می زدند. البته انتظار بیشتری هم از شریفی ها نداشتیم. من خدا را شکر کردم که بچه ها نرفتند امضا بگیرند.

   قصه ای هم بود که در اواخر جلسه اتفاق افتاده بود. یک عده از بچه های بی نزاکت یک سری شعارهای جالب نوشته بودند که بار طنز داشت. اما بر اساس فضای له شده دانشگاه هیچ کسی را نمی توانستند پیدا کنند که این شعارها را دستش بگیرد. در نتیجه شعار ها را یکی برد ونشان خود دکتر داد. شعارهایی از قبیل "چاوز خودی، بوش نخودی"، " مرگ بر امریکا     درود بر ونزوئلا"، " آب نباتا رو پس بده    مرواریدا رو پس بگیر" و ازین جفنگیات. علی آقا هم گرفت همه رو خوب خوند و خندید که من قربان خنده اش بروم. بعدش هم آخرش که داشت سوار می شد یکی پرید سوال کرد که این NPT مخفف چیه؟ علی آقا هم فقط Non Proliferation اش را بلد بود و گفتش کلا یعنی پیمان عدم اشاعه سلاحهای کشتار جمعی، این کشتار جمعی اش مرا دق مرگ کرد. یک نکته به نظرم از همه چیز مهم تر بود که یکی پرسید جنگ را چکار کنیم؟ که علی آقا گفت جنگ نمی شود. بیا، در باغ شهادت را بست، کلیدش را هم قورت داد رفت.

   در مجموع خوشحال شدم.  به نظرم کشور را هوا نمی کند، مگر این که واقعا بخواهد کشور را هوا کند که حکما دور از عقل است و ممکن است کشور برود هوا. پس ما می رویم که بورس بخریم و صنعت راه بیندازیم و ازین کارها. اگرم امریکا جرات کرد غلطی بکند این ۸۴ ای ها همه می روند جنگ وما امریکا را هم آزاد می کنیم و من می آیم NYSE بورس می خرم و صد تای امثال شما را صبح می خرم و شب آزاد می کنم. می گی نه؟ نیگا کن.


   ماه رمضان چند روزی است که آغاز شده. اگر دستتان به آن بالا ها می رسد برای ما هم یک دعایی پرتاب کنید، شاید کزین میانه یکی کارگر شود. ضمنا من نمی دانم چرا این ماه رمضان آمدنش را این قدر بدون شادی و صفا برگزار می کنیم اما برای امام حسین یک دهه کل کشور را شخم می زنیم. هر چه باشد این ماه خداست و اسمش کرامت و برکت است و حکما خداوند بالاتر از ائمه است. البته اگر باعث رنجش هیئت های دیوانگان حسین و این ها نشود. راستی این هیئت را اسمش را دیده ام و به جان عزیزتان از خودم در نیاوردم. علاقه مندان بیایند آدرس بدهم. ضمنا عقلا هم اگر دستشان به صاحب این هیئت می رسد یک تذکر ریزی بهشان بدهند بد نیست.


 زان می عشق کزو پخته شود هر خامی        گر چه ماه رمضان است بیاور جامی   

   روزها رفت که دست من مسکین نگرفت         زلف شمشاد قدی، ساغر سیم اندامی

            مرغ زیرک به در خانقه اکنون نپرد         که نهادست به هر مجلس وعظی دامی

 

نوشته شد:  امیر حسین    | لینک  | 

تو به یک نور درخشان، تو به یک خاطره می مانی.
 

   آدمها، به اقتضای فضایی که در آن بزرگ می شوند، در سنین مختلف الگو هایی برای ادامه مسیر زندگی انتخاب می کنند. فکر می کنم این انتخاب هم خیلی خودآگاه نباشد. یکی از آنها برای من مردی بود که انسانیت و آزادگی را در یک دره دور افتاده افغانستان نشانم داد. یک بار در جوانی جلوی شوروی ها ایستاد و بار دیگر در این اواخر، جلوی طالب ها. برایم نماد اعتدال بود در میان قومی که همیشه به افراط و تفریط شناخته بودمشان. احمد شاه مسعود از دره ای آمد که حکایتی کهنه دارد از پنج شیر افسانه ای. آخر نیز همان جا کنار آن افسانه آرام گرفت. خیلی چیز ها ازو برای گفتن دارم، اما قلمم آن قدر توانا نیست که حق مطلب را به جا بیاورد. خداوند روحش را قرین رحمت خود کند که افغانستان را با او ودرایت و بزرگی اش شناختم.


   از احمد شاه مسعود:

   *من مزدور هیچکس نیستم و از طرف هیچ کس مبارزه نمی کنم و بدون مراجعه به احدی تصمیم می گیرم. از آن گذشته، این مردم افغانستان بودند و هستند که در مورد جنگ و صلح تصمیم می گیرند. اگر قرار باشد هم پیمان یک کشور خارجی شویم، در درجه ی نخست، انتخاب و عدم آن وظیفه ی اصلی مجلس شورای ملی افغانستان خواهد بود. علت مشکلاتی که هم اکنون با آنها مواجه هستم این است که به آزادی عقیده و بیان در کشورم ایمان دارم.

   *انتظار من مانند بسیاری از هموطنانم، بعد از پیروزی در برابر کمونیسم آن بود تا جهان و به خصوص کشورهای همسایه، از مردم ما به خاطر نابودی کمونیسم سپاسگزاری می کردند و به زخم های شان مرهم می گذاشتند. مردم کشور مان با سپرساختن سینه های خود، جان میلیون ها انسان را در کشورهای همسایه و جهان حفظ نمودند و در واقع از آزادی و آبادی آنها دفاع کردند. ولی حیف، در فرجام، پاکستان ملت ما را از عقب خنجر زد. امریکا به حرف شنوی از پاکستان پرداخت و اروپا بی تفاوتی اختیار کرد. مردم جهان باید بدانند که خطر طالبان به هیچ وجه کمتر از خطر کمونیسم نیست. هنوز فرصت آن وجود دارد که با آن مقابله صورت گیرد و مردم افغانستان در خط مقدم این مبارزه قرار دارند. 

   *ما برای آزادی می رزمیم. برای من زیستن در زیر چتر بردگی، پست ترین نوع زندگی است. برای حیات مادی همه چیز می توان داشت: آب، نان و مسکن، ولی اگر آزادی ما برباد رفت، اگر غرور ملی ما درهم شکسته شد و اگر استقلال ما نابود گشت، در آن صورت این زندگی برای ما کوچکترین لذت و ارزشی نخواهد داشت.

  *به خدا سوگند حتي اگر به اندازه کلاهم جاي ماندن در اين سرزمين را داشته باشم، مي مانم و مقاومت مي کنم.

... به تجمل بنشيند، به جلالت برود.


   این شبها سریالی پخش می شود به نام شبهای برره که شايد دیده باشيد. ابتدای آن موسیقی زیبایی دارد. برای آنها که دستی در کار دارند حكما مشخص است که موسیقی محلی جنوب خراسان است. اینجا بروید و یک کلیپ با همان آهنگ را بشنوید. اگر یک نوار ناب هم در این مایه خواسته باشید، بروید و " شب، سکوت، کویر" را از بازار بخرید که هم موسیقی اش خیلی خوش ساخت تر است وهم شعرش صدتای این شعر می ارزد و خواننده اش هم شجریان است. آقای مدیری، شرمنده که نابودت کردیم.  

نوشته شد:  امیر حسین    | لینک  | 

درونها تیره شد
 

  به گزارش خبرنگار بورس نیوز به نقل از یک منبع آگاه [ آی من دلبسته این منابع آگاهم ] در دولت ، به دنبال ابراز نگرانی شدید مقام معظم رهبری از اوضاع بازار سرمایه ، اعضای اقتصادی کابینه با معاون اول دکتر محمود احمدی نژاد، یک جلسه بسیار [ بسیار بسیار فجیع و مرموز و تاثیر گذار و ] مهم برگزار نمودند . در این جلسه وزیر اقتصاد غایب بود [ ببخشید، چرا؟ حکما آنفلوانزا گرفته بود. شایدم دیر بهش گفتن، وقتی رسیده گفتن ای بابا کجایی؟ جلسه بی تو صفا نداشت. اما عدالت داشت این هوا. ] و مردان اقتصادی کابینه نپذیرفتند که طهماسب مظاهری [ یعنی نفر دوم وزیر اقتصاد بیمار ] در این جلسه حضور داشته باشد. [ بعد از وزیر که آنفلوانزا داشت، حتما این را هم راه ندادند که مبادا وبا بگیرند.]

  حالا فکر می کنید وقتی من هم از این طرز جلسه گرفتن نگران می شوم، رهبری کشور نگران نمی شود؟


   شنیده ام دولت قرار است دستوری صادر کند که بنا بر آن، روزنامه هایی که هر روز توسط اداره ها در بین مدیران پخش می شد، از این به بعد قطع بشود یا هزینه اش توسط افراد پرداخت شود. ضمنا این کار در خود ریاست جمهوری در حال انجام است. با این کار اگر فرض محال کنیم که این کار اجرایی بشود، فرضا ۵۰ میلیون تومان در روز از بیت المال صرفه جویی می شود و ۵۰۰ میلیون تومان در روز بر اثر بی خبری مسئولین از اخبار روز ضرر به بیت المال زده می شود. جواب طرفداران طرح: خوب بروند خیر سرشان اخبار تلویزیون گوش کنند. جواب جواب طرفداران طرح: آهان، ازون لحاظ. ما رو بگو که چقدر بیق بودیم.

خدا زان خرقه بیزار است صدبار    که صد بت باشدش در آستینی


  مجلس اتحادیه اروپایی از طرح خط لوله ایران-پاکستان-هند حمایت کرد. این به معنای آن خواهد بود که ما سرمایه ملت را مفت و مسلم می گذاریم وسط گیس و گیس کشی هند و پاکستان و در این میان اتحادیه اروپا می گوید: برو جلو دارمت.


    نگرانم که در میان این هیاهو، چه می دهیم و چه می گیریم؟  کجا می رویم و به چه هزینه ای؟

    چند سوال دارم که باهم می پرسمشان، بر مبنای این سوالها طرحی بنا می کنم که توجیه گر نگرانی هایم باشد.

   *چرا شرایط جهانی اجازه داده است نفت به ۳ برابر ارزش ۴ سال قبل برسد؟ آیا واقعا دنیا توان کنترل نفت را ندارد؟ راستی مکانیسم های عجیب وغریب کنترل قیمت نفت در سالهای ۱۹۹۹ تا ۲۰۰۳ را یادتان هست؟

   *چرا درباره پرونده ایران در IAEA  سنت شکنی شد؟

   *جایگاه چین در دنیا کجاست؟  نقطه عزیمت چین کجاست؟

   *آمریکا چه دارد که رهبر دنیاست؟

   *چه شد که ژاپن و آلمان پس از شکست در جنگ در کنار دشمنان قدیم سر برآوردند؟ آیا آنها را عوض کردند؟ آیا آلمانی ها را بی هوش کرده و سپس به قطب جنوب بردند و آنها را برای همیشه منجمد نمودند؟ چرا تا کنون به هیچ نماینده ای از کشورهای غیر متعهد برای بررسی قطب جنوب امکانات لازم برای کاوش زیر اون همه یخ را نداده اند؟ آیا پس از آن، امریکایی ها به شکل آلمانی ها در آمدند و با یک دیکشنری آلمانی در دستهایشان شروع به صحبت به زبان آلمانی کردند؟(عکس های مرموزی از این آدمهای دیکشنری به دست در آرشیو موجود است) چرا دیکشتری انگلیسی( بالهجه امریکایی) به آلمانی و برعکس در سال ۱۹۴۵ فروشش ۳۳/۷٪ افزایش داشت؟ جرا این به ظاهر آلمانی ها که نژادشان با ما یکی است، اصلا به ما شبیه نیستند و مو هایشان بلوند است و چشمشان آبی است و خواهران ما کلی باید خرج کنند که اون شکلی بشوند تا برادران ما به پرو پاچه شان بپیچند ؟ آیا به نظر نمی رسد که ژاپنی ها در واقع پس از جنگ با چینی ها عوض شده باشند؟ اگر عوض نشده اند پس چرا این قدر شبیه همند؟ آیا همه این ها نقشه مشترک عربستان، قطر و اتیوپی برای فتح منچستر و باز پس گیری باشگاه منچستر یونایتد از دست کفار و منافقین نیست تا بکام که پس کله اش نقاشی کرده تنبیه شود؟ یا شاید همه اش زیر سر انگلیس است؟ آیا این یک فیلم نیست که کوبریک و برادران واچوفسکی و رسول ملاقلی پور و تام هنکس و کیانو ریوز و اون زن ضعیف که اسمش نیکول بود و با اون تام ازدواج کرد و بعد طلاق گرفت و چون تام که خیلی بی حیا بود نفقه بهش نداد گشنه اش شد و رفت ساعت سازی یاد گرفت و ساعتها را ساخت ونان شب بچه اش را در آورد، ساخته بودند؟ آیا شما مطمئن هستید من همانی هستم که سوالات جدی بالا را نوشته ام؟ آیا من نباید بروم و یک مرکز استراتژیک بی زنجیر دکترین بین الممالک بی طرف باز کنم؟  


نمی بینم نشاط عیش در کس   نه درمان دلی نه درد دینی

درونها تیره شد، باشد که از غیب     چراغی بر کند خلوت نشینی

     

نوشته شد:  امیر حسین    | لینک  | 

یاد آر ز شمع مرده، یاد آر
  امروز مجلس یادبود اولین سالگرد فوت آیت الله عبایی خراسانی است. یادش برایم بسیار محترم است. سادگی همراه با متانت و تواضعش از یادم نمی رود. از آن وقتی که من به یاد دارمش قیافه اش به خاطر بیماری خونی و کلیوی بیمار گونه بود. از آن آدمهایی بود که به اخلاق در سیاست پایبند بود، برای همین به درد سیاست نمی خورد. آخرین فعالیت سیاسی اش هم شرکت در آن تحصن مجلس بود که حتی کروبی جرات نکرد. بعد هم در اعتراض به رد صلاحیت ها، در انتخابات مجلس هفتم شرکت نکرد. همین هم شد که بدون یادی و بزرگداشتی در بیمارستان خاتم در گوشه تنهایی فوت کرد. شرق دیروز مقاله مفصلی ازو چاپ کرده بود. باز هم گلی به جمال آنها. 

 


امروز دیدم که امین جعفریان هم وبلاگ زده. باورم نشد اولش. امین و یک کار منظم؟ نه، امکان نداره. دارم فکر می کنم نکنه هر کی می رود تگزاس آنجا آب وهوایش یک جور مرموزی آدم را می اندازه توی این برنامه ها. به هر حال مبارک است.


هر کو نکاشت مهر و ز خوبی گلی نچید          در رهگذار باد نگهبان لاله بود

نوشته شد:  امیر حسین    | لینک  | 

مارا به رندی افسانه کردند
  یادم می آید قبل از انتخابات صدا وسیما جلوی هر کسی را می گرفت مسئله اش فقط سه چیز بود: اشتغال، مسکن و ازدواج. حتی بعضی وقتها پیرمرد ها هم نگران همین ها بودند، قاعدتا برای نوه هاشان بود، شاید هم سر پیری هوای دوران جوانی کرده بودند. "مصرع: پیرانه سرم شور جوانی به سر افتاد" ( شاید هم سر و ته) 

  حالا همه دوماه نگذشته مشکلشان هسته ای است. دارم فکر می کنم این ملت از اول مشکلاتش هسته ای بود، اما به انواع متفاوت بروز می کرد.

مصرع: هر دم بت عیار به شکلی به در آمد، دل برد و نهان شد


  خدا امام را رحمت کند. امروز یکی از حرفهایش پشت اتوبوسی نوشته شده بود: قوی و برومند باشید واز هیاهوی دنیا هراس به خودتان راه ندهید. سوال:ترجمه سال ۸۴ این جمله چه می باشد؟  hint: بورس دارد می رسد به ۱۰ هزار. لاریجانی هم گفته ما رو به قبله نمی شویم. من هم می گویم آقا جان من هم جدم شمالی بوده و هم خودم همیشه رو به قبله می خوابم. منو مستثنی کن.


  چقدر زندگی راحت شده، واقعا دارم از زندگی لذت می برم. چقدر این میدان وموج درس قشنگی بود و من نمی دانستم. چقدر این دکتر مهرانی باسواد است. چقدر خوب است که برخی از این دوستان صادر شدند به خارجه. این جوری آدم از جو در می آید. چقدر خوب است که من کم کم دارم می فهمم که نمی فهمم. خوب است که فعلا همه چیز خوب است. شاید هم آرامش قبل از طوفان باشد. البته تا آن جا که به من مربوط است در شهر خبری نیست که طوفان بشود. اگر خودم برای خودم کار نتراشم، یک سال را راحت هستم. اما می دانم که من اهلش نیستم.

  در راستای این که گفتم دارم می فهمم که نمی فهمم: یکی می گفت لیسانس را وقتی می گیری که احساس کنی کم کم داری می فهمی. فوق را وقتی می گیری که بفهمی خیلی هم نفهمیدی. وقتی بهت دکترا می دهند که اصل قضیه را فهمیده باشی: کلا همه نفمیده اند. آن وقت می روی سرکلاس لیسانس ها درس می دهی یا می روی بیزنس راه می اندازی. یا این قدر پرتی که می روی Post Docبگیری.


    ماه رمضان نزدیک است. قدیمها پسردایی من پای سفره افطاری که می نشست دعای افطارش این بود: خدایا ما خریم، ما را اسب کن. می گفتم چرا؟ می گفت:چون هم نجیب است، هم به جای عرعر شیهه می کشد. می گفتم: ما هم، هم هم.


  خاتمی بازنشسته شد. همه در دولت دارند باز نشسته می شوند. جو، جو باز نشستگی است. البته یک سوال فلسفی مطرح است. آیا خاتمی در جمهوری اسلامی رییس جمهور بود که حالا جزو سنواتش حساب می شود؟ من مهندسم. سوال فلسفی مال لاریجانی وحداد است که فلسفه شان خوب است. 


مارا به رندی افسانه کردند      پیران جاهل، شیخان گمراه

نوشته شد:  امیر حسین    | لینک  |