از یکی می پرسم: چه کار داری می کنی؟ بر می گردد و می گوید: داریم شرکت می زنیم. همه شان هم مهندسند.
در جمعی از دوستان، بحث رفت به سمت اوضاع روز. طبیعتا این بحث پیش آمد که چرا ما در کشورمان همیشه به این جا می رسیم که یا ترکمن چای، یا جنگ و بعد گلستان چای.[توضیح: گلستان چای با چای گلستان فرق دارد. چای گلستان یک جور چای است که انگلیس به ایران می دهد تا چای خودمان در انبار ها باد کند اما گلستان چای قرارداد یک مجموعه اراضی بود که ایران داد به انگلیس و انگلیس چون خودش دور بود داد به روسیه و نهایتا ما هم تو رودربایستی دادیم به روسیه و روسیه از آن موقع ما را خیلی دوست می دارد.] یکی گفت: دلیلش این است که با هزار بدبختی، یک عده بی سیاست را سیاستمدار می کنیم، بعد همه را با هم می ریزیم تو جوب. من گفتم: بازم خوبه می ریزیم تو جوب، ۵۰ سال قبل دار می زدیم.
بودجه امسال خیلی خوب است. فقط احتمالا در صورت تحریم، مردم از آذر ماه همدیگر را می خورند.
هفته گذشته از استاد، حرف خوبی شنیدم:
در مملکت ما سه موضوع هست که نگاه تخصصی به آنها نمی شود:
مدیریت، سیاست و اقتصاد.
پیش خودم اضافه کردم: و بقیه امور.
پروردگارا
عشق تو،
وعشق حسین تو
مرا به اینجا کشاند.
قسمتی از وصیت نامه یک شهید دانشجو
تا قصه حسین(ع) در میان ما گفته و شنیده می شود، تا برای او پرچم سیاه در این شهر به اهتزاز در می آید، و تا اشکی به یاد او از دیده هموطنی جاری است، امید به اصلاح هست. امید به روشنی هست. امید به پاکی هست. و من از دنیا همین امید را می خواهم.
صاحب این وب نوشت، قلم خود را ناتوان تر از آن می بیند که درباره حسین بنویسد. بروید خودتان بخوانید. بروید خودتان بفهمید. آن چیزی که من می توانم بگویم همانی است که بزرگمردی به من گفت: " این ها که بر سر منبر و مناره فریاد می زنند، قصه حسین نیست. برو خودت بخوان و بفهم. برو خودت حسین را پیدا کن."
قلم را آن زبان نبود که سرّ عشق گوید باز ورای حد تقریر است شرح آرزومندی
*پی نوشت: خوشحال شدم که در این وادی سرما زده تنها نیستم. سپیدار نوشته ای به این مناسبت قرار داده که خاطره های دوره نوجوانی ام را زنده کرد:
این شعری بود که خسرو سینایی در افتتاحیه جشنواره فیلم فجر خواند. خیلی به دلم نشست. شاید به خاطر فضای سالن بود. شاید به خاطر لحن زیبایش بود. و یا شاید...
بايد اميد داشت
تا آفتاب هست
تا نور ماه هست
تا يك درخت تنها در پهنه كوير
تا يك جوانه بر بدن يك گياه هست
بايد به خويش گفت:
شايد جوانه گل شد و شايد كوير، باغ
شايد ز بطن ظلمت
روييد يك چراغ
شايد كه نور ماه
شايد كه آفتاب
بايد اميد داشت...
امروز سالگشت ورود امام به ایران است. چند سال قبل، از یکی از افراد اصلی انقلاب دراین باره سوال کردم، و این که الان احساسش نسبت به آن روزها چیست. با این که دل خوشی از اوضاع نداشت، گفت:
اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود

چند روزی است دکه های روزنامه فروشی شهر میزبان روزنامه اعتماد ملی شده اند. مبارک باشد. برای آقای حق شناس، مدیر مسئول دوست داشتنی روزنامه آرزوی توفیق دارم. امید هست که این یکی جوانمرگ نشود و در کنار این روزنامه، شاهد انتشار روزنامه جبهه مشارکت و سازمان مجاهدین هم باشیم. نور علی نور است اگر هواداران آقای احمدی نژاد هم دست به کار شوند و یک روزنامه و ارگان رسمی مطبوعاتی راه بیاندازند.
آقا ما مشعوفیم! چرا؟ چون غنی شدیم. تا لاریجان رفتیم و یکی را یافتیم تا آب نبات ها را پس بدهد و مروارید های مارا از این پدر سوخته ها پس بگیرد. چون او فیلسوف بود و مثل خاتمی ملایم بود، پس ما خیلی امیدوار شدیم. اما امان از دست این انگلیس. بعدش اگه گفتید چی شد؟ من در این جام جم یک آدم کچل می بینم که سابقا عضو KGB بود. با پالتو دارد از شمال می آید. یک کیسه گنده خالی هم دستش است. یک کارگر کمونیست چشم بادامی هم می بینم که دارد یک راست می رود خوزستان پای چاه نفت. مبارک است. ایشالا عروسی هند هم بیفتد پای چاه گاز ما در عسلویه. خارک را هم شوهر بدهیم به انگلیس. بعدش اگر حرف نزنیم و مودب باشیم شاید یک لیس از همان آب نبات ها را به ما بدهند.
عبید یک حکایتی در مورد شباهت برخی افراد به برخی دیگر دارد که خیلی بی تربیتی است. پس خودتان بروید همه عبید را بخوانید و اگر فهمیدید کدام حکایت را می گویم، یک بار از روی آن با خط خوش بنویسید و ببرید با اصولگرایی تمام بکوبید توی سر مواضع هسته ای ایران. یک رونوشت هم بدهید لاریجان که ضماد کنند برای درد علی آقا. دو تا هم بدهید مسکو و پکن که بدانند ما می فهمیم. واصولا خیلی فرق هست بین آن که می فهمد و آن که نمی فهمد. این علی آقا هم، بنده خدا در این روزها یک بار رفته است در مسکو، یک بار هم در پکن رفته است و یک بار هم با آقای البرادعی. البرادعی، تو دیگه چرا؟
دوباره همه جایزه ها را دادند به حاتمی کیا. خوب یکهو اسم جشنواره را عوض کنید بگذارید جشنواره فیلم حاتمی کیا. قابل توجه است که امسال آقای حاتمی کیا جایزه بهترین فیلم را برای فیلم بنام پدر، جایزه بهترین کارگردانی برای بنام پدر، بهترین بازیگر نقش اول مرد برای بنام بابا، بهترین بازیگر نقش مکمل زن برای به خاطر بابا، جایزه بهترین تدوین برای به اسم ابوی، جایزه بهترین بابای روی زمین برای بابای حاتمی کیا و ... را دریافت کرد. ضمنا هدیه تهرانی چون خوشگل بود و مدل مویش کج بود و از طرف دیگر توی اون بابا بازیِ حاتمی کیا جای خانم ها نبود، جایزه گرفت. حمید لولایی هم احتمالا به خاطر این که آقای صفار هرندی آن موقع که در کیهان بود و هنوز مهم نشده بود، از مجموعه تلویزیونی آقا ماشاالله خوششان می آمده، جایزه گرفتند. جز این دو استثنا و برخی جایزه های قابل صرف نظر، می توان گفت همه چیز ارث بابای حاتمی کیا شد.
خوب است. همه چیزمان به همه چیزمان می آید. یک جشنواره به این درازی، همه اش می شود حاتمی کیا. اگر "عصر جمعه" را هم ببینم و چیزی نباشد، می شود گفت هنر سینمای ایرانی مثل بقیه چیزهای ایرانی در حال فلج شدن است. در سینمای ما هم، چون همه ایرانی اند، منتظر ظهور یک کوبریک یا کیشلوفسکی هستند. خوبه دیگه! همه چیزمان به همه چیزمان می آید.
می گویید چرا نمی نویسم؟ از چه بنویسم؟ باز هم برایتان مزخرف ببافم؟ یا لینک بدهم بروید آهنگ گوش کنید؟ یا عکس بگذارم؟ چه غلطی بکنم تا جلوی واقعیت را بگیرم...
می پرسید چرا نمی نویسم؟ چون اگر بخواهم بنویسم باید خیلی چیزها بنویسم. باید بنویسم چه کار دارند می کنند. باید بگویم آن چه می دانم و نتوانمش نوشت. پس با همین دروغ ها سر کنید: در شهرخبری نیست...
شعريست در دلم
شعري كه لفظ نيست ، هوس نيست و ناله نيست
شعري كه آتش است
شعري كه مي گدازد و مي سوزدم مدام
شعري كه كينه است و خروش است و انتقام
شعري كه آشنا ننمايد به هيچ گوش
شعري كه بستگي نپذيرد به هيچ نام
شعريست در دلم
شعري كه دوست دارم و نتوانمش سرود
مي خواهمش سرود و نمي خواهمش سرود
شعري كه چون نگاه ، نگنجد به قالبي
شعري كه چون سكوت ، فرومانده بر لبي
شعري كه شوق زندگي و بيم مردن است
شعري كه نعره است و نهيب است و شيون است
شعري كه چون غرور ، بلند است و سركش است
شعري كه آتش است
شعريست در دلم
شعري كه دوست دارم و نتوانمش سرود
شعري از آنچه هست
شعری از آنچه بود