تبليغاتX
جام جم

قصه لوگان

 

   در چند ماه اخير، مصوبات بسياري در دولت و مجلس داشته ايم. بسياري از اين مصوبات، آن قدر غير كارشناسي هستند كه نيازي به باز كردن آنها نيست. فقط جا دارد به كساني كه در اين دولت و مجلس تصميم گيري مي كنند تبريك و تسليت عرض كنيم و براي ارواح درگذشتگان آنها آرزوي رحمت واسعه الهي نماييم. مي ماند برخي تصميم ها كه طي لابي هاي چند ماهه درون حاكميت، در حال تصويب هستند. اين مصوبات در واقع مي تواند نشاني باشد بر آنهايي كه جريان برآمده در تابستان گذشته را شكل دادند و حالا بر سفره اي نشسته اند كه قرار بود براي همه ملت پهن شود.

 

   پروژه ساخت مشترك خوردرويL90  يكي از اين موضوعات است . قصه براي من از گفتگوي ويژه شبكه دو در سال 83 آغاز شد. آقاي كاتوزيان راهيافته تهران، كه امروز يكي از موثر ترين تصميم سازان در وزارت صنايع است، بر اين طرح انتقاداتي شديد داشت. در مقابل نماينده قطعه سازان و نيز وزارت صنايع  از طرح دفاع مي كردند. نكته جالب اين بود كه دكتر، در يك كشف قابل تامل، به استعمار پنهان موجود در طرح پي برده بود؛ اما به هيچ صورتي وارد اين بحث نمي شد كه مگر الان ما در حال استعمار فرانسه هستيم كه با اين طرح دنيا وارونه شود؟ يا مثلا الان مگر ما در صنعت خودرو سازي 100 تا پيشنهاد داريم كه حالا رفته ايم و آن استعماري اش را انتخاب كرده ايم؟ مثلا ساخت پيكان كه 15 ليتر بنزين اين مملكت را دور مي ريزد استعمار نيست؟ واردات 4 ميليارد دلاري بنزين استعمار نيست؟ چند بار مجري از ايشان پرسيد كه شما گزينه بهترت را بگو. و ايشان هر بار به صورتي در مي رفت. مثل كسي كه يك خواستگار (مثلا زشت اخمو) بيشتر ندارد، اما هي دارد عشوه شتري مي آيد كه من و اين به هم نمي آييم! ايرادات اوليه وارد به طرح هم خيلي فضايي بود. كافي بود خلاصه گزارش اوليه مركز پژوهش هاي مجلس را در جراید مطالعه می كردید. براي مثال الان اين كاهش سود بانكي چقدر نابخردانه است؟ چيزي در همين حدود.

 

   تحليل من از آن جلسه و پيگيري هاي بعدي آن بود كه عده اي در كشور توجيه شده اند تا جلوي طرح بايستند. دليل هم قاعدتا دو تا بيشتر نيست: يا رقباي خارجي رنو فشار آورده اند و يا انحصار داخلي خودرو به دست و پا افتاده است. با خواندن كاتالوگ لوگان مشخص بود كه بسياري از خودروهاي داخلي بايد بروند موزه و يا بين 5 تا 10 ميليون كاهش قيمت پيدا كنند. اين براي خيلي ها دردناك بود. در نتيجه استعمار فرانسه در اين طرح افشا شد و با ابلاغ توقف پروژه از سوي وزير صنايع، آخرين حلقه چرخه حفاظت از خودروهاي ايراني [فرانسوی سابق] تكميل شد. نمي دانم رنو زير بار اين درخواست هاي جديد مي رود يا نه، اما فكر مي كنم تا همين الان ضربه مناسبي به رنو وارد شده تا بفهمد وارد چه كشوري شده است. جريان به نفع لابي داخلي و مونتاژكاري خارجي در حال اتمام است. حال نمي دانم آقاي كاتوزيان واقعا متوجه نيست يا آن كه متوجه هست! البته در يك قضاوت آزاد، ايراد هايي كه به پروژه وارد مي شود قابل طرح است. در هر حال ما مجبوريم آقای کاتوزیان را در اين كوير ناداني قبول داشته باشيم و به امثال او اميدوار باشيم. شايد اين ها راهي بيابند تا طرحي با اين حجم از سرمايه گذاري متوقف نشود.

 

   اما دنيا هميشه اين طور نمي ماند. يك روز اين طرح و نتايجش بازنگري خواهد شد. شايد با درايت آقايان، ما تا آن روز با دايملر كرايسلر براي ساخت يك مدل بنز پيشرفته با قيمت 4 ميليون تومان توافق كرده باشيم. آن موقع معلوم نيست آيندگان چقدر اين كارشناسان دلسوز را براي حفظ منافع ملي و جلوگيري از استعمار فرانسه دعا كنند. 

 

   پي نوشت: ديشب، پس از نوشتن اين قصه، شبكه دوم باز هم برنامه اي ترتيب داده بود. اين دفعه سطح برنامه بسيار پايين تر از قبلي بود. لابد به دليل نابودی گفتمان ضد ديني و ليبرال دموكرات و شكسته شدن كمر سازندگي مصرف گراي تجمل پرور، نيازي به بحث هاي چالشي گذشته احساس نمي شود. آقاي كاتوزيان آمد. بر سر مزار اصلاحات مملكت سوز طعنه ها نثار كرد و از دلايل توقف پروژه گفت. نماينده قطعه سازان هم از طرح دفاع كرد. و شايد آنچه در اين ميان به جايي نمي رسد تعقل و درايت است.

 


تا...

 

  بر كشور ما لطف خدا شامل شد
صد شور و اميد در وطن حاصل شد
از ميمنت سال رسول اعظم
گردونه ی سوخت هسته اي كامل شد

 

 

نوشته شد:  امیر حسین    | لینک  | 

اي از نَفَس ِ تو، صبح زاده
 

اي آيتِ دوست، دارمت دوست

روت آينه خوست، دارمت دوست

 

گويا كه سرشته اي به جانم

از ريشه و پوست، دارمت دوست

 

اِن تهجُرُني و اِن تُداري

از دوست نكوست، دارمت دوست

 

از بس كه ميَم خورانده اي دوش

خونم همه اوست، دارمت دوست

 

خونم مي و دل سبوي عشق است

تا مي به سبوست، دارمت دوست

 

گويم به هزار بار ديگر

اي آن كه به دوست دارمت دوست

اي نقطه عطف هستي من   از باده توست مستي من

 

 افلاك، حريم بارگاهت

 

 چه باید بنویسم؟ می اندیشم. همه آنچه در دلم است را می نویسم. مختصر می کنم.

اي آيتِ دوست، دارمت دوست.

 

نوشته شد:  امیر حسین    | لینک 

تنیده یاد تو، در تار و پودم

 

    رفتيم دهات پدري. در ميان گوسفند و سگ و چوپانها گم شديم. چشمه، شكوفه، كوه، يك نفس تا خدا. پر شديم از صداقت و سربلندي مردم كوه. دوباره زنده شدم. خاطره روزگار كودكي، كه در دامنه پر مهر البرز گذشت، زنده شد. مي دانم در شهر دوام نخواهم آورد. آخر كار من همان جاهاست. اي كاش حداقلي از امنيت براي زندگي آينده وجود داشت. اگر بود، عطاي اين شهرهاي مرده را به لقاي مردم هزارچهره اش مي بخشيدم و مي رفتم.

 

 

اي روستاي خفته بر اين پهن دشت سبز
 اي از گزند شهر پليدان پناه من
 اي جلوه ي طراوت و شادابي و شكوه
هان اي بهشت خاطر؛ اي زادگاه من

 
باز آمدم به سوي تو زان دور دورها
 زانجا كه صبح مي شكفد خسته و ملول
زانجا كه ماه در افق زرد گونه اش
 در كام ابر مي خزد آهسته و ملول

 
 باز آمدم كه قصه ي اندوه خويش را
 با صخره هاي دامن تو بازگو كنم
وندر پناه سايه ي انبوه باغ هات
گلبرگ هاي خاطره را جست و جو كنم

 


دشتي داريم بالاي ده. به همين زيبايي اگر نباشد، كمتر هم نيست

 

 

هر گوشه اي ز خلوت افسانه رنگ تو
 ياد آفرين لذت بر باد رفته اي ست
وان جويبار غم زده ات با سرود خويش
 افسانه ساز لحظه ي از ياد رفته اي ست


اي بس شبان روشن افسانه گون كه من
 در دامن تو قصه به مهتاب گفته ام
 وز ساحل سكوت تو با زورق خيال
 تا خلوت خدايي افلاك رفته ام

 
 اي بس طليعه هاي گل افشان بامداد
 كز جام لاله هاي تو سرمست بوده ام
و اي بس ترانه ها كه به آهنگ جويبار
 آن روزها به خلوت پاكت سروده ام

 
 آن روزهاي روشن و رويان زندگي
دوران كودكي كه بر آن لحظه ها درود
 در دامن سكوت تو آرام مي گذشت
 خاطر اسير خاطره اي كودكانه بود

 
 آري هنوز مانده به ياد آنچه نقش بست
آن روزها به خاطر اميدوار من
 وان نام من كه بر تنه آن چنار پير
 زان روزگار مانده به جا يادگار من

 
با لكه هاي ابر سپيدت كه شامگاه
 آيند بر كرانه دشت افق فرود
 چون سوسني سپيد كه پر پر شود ز باد
بر موج هاي ساحل درياچه اي كبود

 
با آن چكادهاي پر از برف بهمنت
با آن غروب هاي شفق خيز روشنت
 وان آسمان روشن همرنگ آرزو
وان سوسوي شبانه فانوس خرمنت

 
 همواره شادمانه و شاداب و پر شكوه
 چون نوشخند روشني بامداد باش
 هان اي بهشت خاطره؛ اي زادگاه من
سرسبز و جاودانه و بشكوه و شادباش

"م. سرشک"   

نوشته شد:  امیر حسین    | لینک  |