ابتدا كيارش با نوشته ای کوتاه به بدرقه ي شماره 10 عزيز رفت. بعد حسام متنی درباره ي حادثه نوشت و تحليل خود را ارايه كرد. بد نديدم كه اين موضوع را بهانه ي طرح برخي حرفهايم كنم. اين سومين نوشته از اين سري است. بهتر است اولي و دومي را هم بخوانيد.
چرا زيدان آن حركت را انجام داد؟ خوب حتما ماركو چيزي به او گفته بود. متخصصان لب خواني دست به كار شدند. ماتراتزي گفته است: "همه ي ما مي دانيم كه تو فرزند يك بدكاره ي تروريستي". اين جمله، اگر از كلمه تروريست خالي شود، حاوي هيچ نكته خاصي نيست. اين يك ناسزاي فرمال است. مي توان اطمينان داشت كه زيدان ده ها بار اين تيپ ناسزاها را شنيده و خم به ابرو نياورده است. كجاي اين ناسزا زيدان را به خشم آورد؟
سپ بلاتر پس گرفتن توپ طلايي جام جهاني را مطرح مي كند. گاردين كلمه تروريست را پس مي گيرد. متخصصين لب خواني ساكت مي شوند. آن چه ماركو گفته بود، مورد تفقد هرمنوتيك مدرن قرار مي گيرد. حتما تروريست هم توريست مي شود. در اين سو، ماتراتزي مهربان مي شود. پسر خوب قصه ما، مادرش را در كودكي از دست داده است. او هرگز از ناسزاي مادر استفاده نمي كند. ماركو وقتي نام مادر را مي شنود اشك از چشمانش جاري مي شود. در آن سو، زيزو خشن مي شود. پسر بد قصه ي ما، سابقه خشونت هاي شبيه به اين مورد را داشته است. او در باشگاه قديمي اش هم يك بار همين كار را انجام داده است. ياد مونيكا لوينسكي مي افتم. با آن چشمهاي درشت. رسانه ها بعد از چند روز به كما مي روند. تعليق؛ تا تصميم زيدان نهايي شود.
رسانه هاي آزاد تا جايي كه آزادي آزاد است، آزادند. در يك ديسكوي راك اند رول همه آزادند كه فرياد بزنند، اما بلندگو ها فقط يك آهنگ را پخش مي كنند. آهنگي كه قرار است همه به ساز آن برقصند. سازها را براي زيدان كوك كرده اند. آنها خودشان بالايش برده اند، توقع زيادي نيست كه بتوانند پايينش بكشند.
زيدان انتخاب مي كند. "او به مادر و همسرم سخنان بدي گفت. من مرد هستم و تحمل چنين توهين هايي را ندارم. از كارم پشيمان نيستم. از همه به خاطر ديدن آن صحنه عذر خواهي مي كنم." زيدان ترجيح داد واقعيت را نصفه و نيمه بگويد. او پيام رسانه ها و سازمان جهاني فوتبال را درك كرد. او قهرمان خواهد ماند. اما اين واقعيت را عوض نمي كند. او ترجيح داد در غرب يك پسر خوب اما كمي بد اخلاق باشد تا بماند. بماند و از مواهبش بهره ببرد.
در مقدمه كتاب خداوندان انديشه سياسي[Masters of Political Thought]، درباره نظرات و آراي نيكولو ماكياولی نوشته شده: " هر چند در موارد متعدد، نقدهايي بر نظرات او قابل طرح است، اما بايد پذيرفت كه هنوز آرا و عقايد ماكياولی بر عرصه ي روابط بين الملل حكم مي راند. سياست مداران و فرهنگ سازان در توافقي نانوشته، راهنمايي هاي او را به طرز شگفت انگيزي اجرا مي كنند. گويي او همان جا بر صحنه حضور دارد و تعيين مي كند." از قضاي روزگار، نيكولو هم وطن ماركو است و ايتاليا براي او احترام فوق العاده اي قايل است.
"ساده انديشي است اگر بپنداريم يك غريبه دانشمند در روم به مرتبه و پايه ي يك رُمي خوب مي رسد. به او احترام مي كنيم تا براي مان دانش و كار بياورد، چرا كه او دانا و توانا است. امكانات يك شهروند بلند پايه را در اختيار او مي گذاريم تا با رضايت زندگي كند. اما شهرياران نبايد فراموش كنند كه او در ضمير خود به آرمان هاي جامعه ي ميزبان پايبند نيست. ممكن است فرزندان رومي او بتوانند مناصبي را در دست بگيرند، اما شخص او هرگز در ديد عام قابل پذيرش نخواهد بود. ... بايد مراقبت كرد كه چنين آدمي در كجا و با چه افكاري به سنين نوجواني پاي نهاده است. شالوده انسان در آن سنين و اغلب ناخودآگاه ريخته مي شود..." گفتارها، نيكولو ماكياولی.
ارسيا، دوست دوران نوجواني من بود. از آن هايي كه توي سرويس مدرسه به زور هم نشينش مي شوي و بعد مي فهمي كه با چه آدم جالبي طرف هستي. يك پاي خانواده شان ايران بود و پاي ديگرشان فرنگ. يك بار از او سوال كردم اگر از ايران بروي چه احساسي خواهي داشت. گفت ديگر ايراني شده ام. راه فرار هم ندارد. تا 18 سالگي مهم بود كه در ايران گذشت. حالا هر چقدر هم زور بزنم، ذهنم ايراني است. ارسياي نوجوان با نيكولوي پير هم راي بود.
لبنان امروز، عراق ديروز، و ايران سالهاي جنگ را به خاطر بياوريد. افغانستان، سوريه، فلسطين، مصر اردن، الجزاير و ... هم تجربه هاي مشابهي داشته اند. مي دانم كه مي شود براي هر كدام از اين كشورها و جنگ هايشان دليل هاي بسيار تراشيد و راه بلخ را به قونيه كشيد. اما من بر آنم كه اين ها ادامه جنگ صليبي است. نيكولو هم تاييد مي كند:" هر چند انديشه صلح در جهان خواستگاران زيادي دارد، ولي ناگزيري جنگ در ميان تفكرات جاه طلب و پيشرو امري واضح است. سياست آن چيزي است كه جنگ ها را به تعويق مي اندازد و كم هزينه تر مي كند. هر سياست مداري مي داند كه بُرندگي سخن فاخر او در گروي قوت سلاح جنگ سالاران و شمار سكه هاي بازرگانان شهرش است"
هر کسی می تواند اين تكه های ناجور را به هم بدوزد و نتيجه دلخواهش را بگيرد. اما فكر مي كنم همه ي ما دير يا زود به اين سوال پاسخ مي دهيم: "مشرقي هستي يا مغربي؟"
جام جهاني دارد تمام مي شود. جشنواره خوش ساخت و خيال انگيزي بود. براي مني كه فوتبال را دوست دارم و هميشه دويدن دنبال توپ را به همه تفريحات ديگر ترجيح داده ام، ديدن اين همه بازي خيلي جذاب بود. تك نگاري هاي پراكنده ام را جمع كرده ام. اين شده كه مي خوانيد.
از وقتي يادم مي آيد آرژانتيني بودم. و هستم. من به اين كه مارادونا كوكايين مصرف مي كرد كاري ندارم. من به اين كه اين ها تا به حال يك چهره اخلاق مند و سالم تحويل دنياي ورزش نداده اند كاري ندارم. من به فوتبال كار دارم. همين. باختيم؟ اين كه مشكلي نيست. تا چهار سال بعد منتظر مي مانيم. مثل كاري كه از 1990 شروع كرده ايم. VIVA
پس از آرژانتين، بازي سه تيم به دلم نشست: هلند، اسپانيا و غنا. با حذف هر سه اين تيم ها ناراحت شدم. نپرسيد چرا. مگر دليل مي خواهد؟ بگوييد چرا نه.
آلمان وحشتناك بود. آرژانتين را با فشار تماشاگر و داور حذف كرد. داشت ايتاليا را هم مي زد. خطرناك شده بودند. اما در يك شب ايتاليايي، مافيا نشان داد كه نظم آهنين آلماني را هم مي شكند. نازي ها آن شب رفتند خانه، مافيا هم با سيگار برگي كه كنار لبش مي جويد، رفت فينال. باز اين صدا در گوشم پيچيد: " اولين فاشيست شيطان است". باید اين سه شنبه بروم نامه بيندازم در چاه.
فكر كنم پيدا بود چرا آرژانتين حذف شد. تيم بايد سر داشته باشد. آرژانتين سر نداشت. ریکلمه بزرگ نبود. در بازي با آلمان، ريكلمه به بالاك و البته به آن همه آلماني يكپارچه در ورزشگاه باخت. يادتان باشد، آرژانتين نباخت، صاحب خانه برد.
زيدان درخشان بود. دريبلي كه از بالاي سر رونالدو رد كرد عالي بود. آن توپ رد كردن قديمي اش را هم يكي دو بار بدون نقص انجام داد. دوباره شده بود زيدان سالهاي قديم. البته كه دوست داشتني بود. اين كه سوال ندارد. دوست داشتني تر آن است كه مي داند كي بايد بازنشسته شود. كاش ايراني ها هم حاضر بودند قبل از آن كه مردم با فضاحت قبرشان را بكنند، خودشان از جايي كه لياقتش را ندارند دل بكنند. با همه ايراني ها هستم.
برزيل بد بود. نتيجه هزار ستاره بودن اين است كه برزيل ماه نداشته باشد. براي برزيلي ها شرم آور بود. هر كسي ساز خودش را مي زد. مديريت هم كه نداشت. ياد جيره بندي بنزين و خط لوله گازي عسلويه به بیابان! و پتروپارس و .... اوه اوه، دوباره من رفتم روي خط قرمز. اصلا من ياد هيچ چيزي نيفتادم. اصلا به من چه كه كي آن قرارداد را با كدام قرارگاه امضا كرد. آدم باید زندگی کند، حالا هر کی رییس باشد. اسمش هم می شود خدمت به ملک و مملکت. نه؟ اصلا اين ها چه ربطي به هم داشتند؟
حالا كه قرار است جام به ايتاليا يا فرانسه برود، من سرزمين پنير و اعتراض دانشجويي و آزادي را به دنياي مافيا و دون كورلئونه و سيسيل ترجيح مي دهم. البته دلم مي گويد ايتاليا مي برد، اما دوست دارم اين جام را هم زيدان ببرد. هر چه باشد از توتي [...] كه مستحق تر است. باز هم زدم تو خاكي. دنياي فوتبال به دنياي [...] چه ربطي دارد؟
من نفهميدم انتظار ما از ايران چه بود كه مردم اين قدر از باخت ها شاكي بودند. حق ما همين بود. حد ما همين بود. اين جا كه ديگر دنياي انتخابات و اين جور بساط ها نيست كه بلوف سروري دنيا را بياييم و بعدا 20 ميليون نفر يك كاره بيايند بگويند ماشا الله، بيا اين هم دنيا؛ همش مال تو! برانكو هم از سر ما زياد بود. ما بايد همان مرحله پيش مقدماتي از اردن مي خورديم. همين كه يك مدتي دل بچه هاي نازي آباد و خزانه خوش شد كه مي خواهيم بريم فرنگستون با رونالدينهو فوتبال بزنيم، كار برانكو بود. بي خود قال نكنيد كه ما اگر چنين بود و چنان مي شد، خيلي بهتر نتيجه مي گرفتيم. اين لاف ها تا سر مرزهاي بين المللي ايران اعتبار دارد. البته اين ها كه گفتم را بايد تكذيب كنم. ما ملت بزرگي هستيم. خيلي بزرگ. خيلي خيلي بزرگ. خيلي خيلي خيلي بزرگ. تا هر جا ارضا مي شويد خيلي را ادامه دهيد.
از آندو خوشم آمد. ايراني ترين فوتباليست ما بود. و تنها مسيحي در تيم جمهوري اسلامي ايران. هدف اصلي اش فوتبال بازي كردن بود، نه پول و تيپ زدن و معروف شدن. البته كعبي را هم فراموش نكرده ام. مهدوي كيا حالم را به هم زد. آدم چقدر خود خواه؟ بي خيال. اين هم مثل بقيه كارهايمان. هر چقدر همش بزني بوي گندش بيشتر بلند مي شود.
فيگو در بازي ايران خيلي مغرورانه رفتار مي كرد. اين تیپ آدم ها جواب اين رفتارشان را يك جايي مي گیرند. قيافه اش را بعد از بازي فرانسه ديديد؟ هرگز نخورَد آب زميني كه بلند است.
بعضي از شعارهای تیم های جام جهانی زيبا بود. من دو تا را بيشتر پسنديدم، يكيش به خاطر علاقه، يكيش به خاطر زيبايي:
اين شعار دومي مال آمريكا بود؟ مرگ بر آمريكا. بعضي ها مجبور مي شوند بروند توالت تا با آدمهاي عاقل روبرو نشوند، بعضي ديگر مي توانند انشاي سوم راهنمايي شان را بدهند دست يك عده احمق كه جوابش را هم ندهند. يكي می گفت شعار آمريكا خیلی قشنگ تر از بازی شان بود، گفتم عين شعارهاي ما.
وقتي جام جهاني به پايان نزدیک می شود، يك جور دلتنگي براي آن همه بازي و هيجان سراغم مي آيد. اما جدا از اين، عمر دارد مي گذرد. عمري كه در اين كارناوال هاي شلوغ و رنگارنگ عصر جديد دارد از کف می رود. عمری که به درس و کار و هزار بازی از پیش باخته ی دیگر، شتابان از برابر چشمهایت می گذرد و تو به این فکر می کنی که کاریش نمی شود کرد، حتما زندگی همین شکلی است.
يادم باشد، اين چوب خط را يك خط ديگر بزنم.
