تبليغاتX
جام جم

ای نسیم...
 

ساعت ۴:۲۰ دقیقه صبح شنبه است و من به شدت خسته ام. برای همین هر کار غیر منتظره ای می توانم بکنم، از جمله گذاشتن یک پست جدید در این جا، بدون دلیل.

من این آهنگ را گوش کردم و یاد خودم افتادم. خوب، یک آدمی مثل من وقتی یاد خودش می افتد، آن هم وسط این همه کار، حتما اشکش جاری می شود. دقیقا نمی دانم چرا گریستم. از خستگی است؟ یا احساساتی شدم؟ یا عاشق خودم شده ام؟! هر چه بود نسیم خوشی بود که وزید....

دروغ چرا؟ شما که غریبه نیستید. راستش یاد آن پسر خوبی افتادم که در رفت و آمد روزها دارم گمش می کنم. دوستش داشتم و دارم. این دنیا دوستش ندارد. همین چند روز قبل یکی بهم گفت: پسر کوچولو این قدر ساده نباش. پشت سرش خندید. صدایش تو گوشم زنگ زد. می خواستم بکوبمش سینه ی دیوار (یحتمل له می شد سوسول!) و بگویم: اگر من بخواهم ساده باشم باید چه غلطی بکنم که امثال تو آدمهای پیچیده دست از سر من بردارید؟ یا احمق فرضم نکنید؟ یا ...؟!

در جوابش اما، فقط لبخند زدم. مثل همه ی آدمهای پیچیده.


ايستاده ام، مترسانم ز تندباد...

قراری بسته ام با می فروشان     که روز غم به جز ساغر نگیرم

مبادا جز حساب مطب و می     اگر نقشی کشد کلک دبیرم

چو حافظ گنج او در سینه دارم    اگر چه مدعی بیند حقیرم

 

ایام عزت مستدام....

نوشته شد:  امیر حسین    | لینک